برای بعضی از دوری ها و غم ها...
و غم، فرصت زندگی نمی دهد،
و غم در برابر صبر، مژده ی فقط مرگ می دهد...
برای بعضی از غم ها هر چه بیشتر گریه می کنی، سبک تر نمیشوی، سنگین تر میشوی، غمگین تر میشوی و از شدت درد تکرار بغض، دیگر زنده نمی مانی و مبتلا به فقط نفس کشیدن میشوی! برای بعضی از غم ها هزاران بار شکنجه میشوی و اسیر هر لحظه رنج کشیدن میشوی...برای بعضی از غم ها فقط در سکوت فرو می روی و متنفر از هر چه جنگیدن میشوی...برای بعضی از غم ها با قلبی مملو از غم، بین ماندن و رفتن، مشغول سنجیدن میشوی... برای بعضی از غم ها دیگر به بهار و پرنده شدن و پریدن به آسمان فکر نمی کنی و زیر باران نم نم مثل کرمی با عمری کوتاه با حال جان کندن، دچار کم کم خزیدن میشوی...برای بعضی از غم ها دیگر هرگز آرام نمیشوی و با گذشت عمر فقط پیر و خمیده و خشمگین تر میشوی...برای بعضی از غم ها وقت به قله رسیدن، احساس افتخار نمی کنی و انگار به دره ای عمیق پرت میشوی و شرمگین میشوی،برای بعضی از دوری ها فقط به غم ها زنجیر میشوی،برای بعضی از غم ها در دوری ها درگیر میشوی،برای بعضی از غم ها...